ملی کردن مسئله آذربایجان یک جعل
هستی شناسانه یا انتولوژیک است، زیرا گذشته از این که مفهوم سیاسی «ملت» مفهومی
مدرن و معرف یک مرحله تاریخی از تحول ساختار نظام سیاسی ـ اقتصادی غرب است که با
هویت: «دولت ـ ملت» شروع شده و اکنون با ورود به مرحله جهانی شدن و گلوبالیزاسیون
به پیری و زوال قدم نهاده است. اما هنوز طرفداران ناسیونالیسم وطنی تأمل بر این
واقعیت را نادیده میگیرند که از اصل فلات ایران از درازنای تاریخ، مسکن اقوام مختلف
و معبر عبور و مرور این اقوام بوده است و در متون تاریخی این دورانهای تاریخی هرگز
به مقولهای از وجود «ملت فارس» یا «ملت ترک» یا «ملت کرد» یا «ملت لر» یا «ملت
بلوچ» برنخوردهایم. مسئله دیگر این که آیا زبان ترکی در آذربایجان تنها دلیل وجود
مفهوم ملی و ملیت در مردم آذربایجان است؟ این زبان از چه موقع در آذربایجان رایج
شده و این مردم به غیر از زبان مشترک در چه مقولهای از مقولات قومی یا «ملی» با
یگدیگر مشترک هستند؟ و چگونه این «ملت» هرگز در دورانهای تاریخی «خصوصیات ملی» خود
را مافوق خصوصیات مشترک المنافع سایر «ملیتهای ایرانی» قرار نداده است؟ چرا مردم
آذربایجان اگر «ملتی» جدا از دیگر اقوام ایرانی است هرگز
حساب خود را در تاریخ از حساب میراث مشترک
اقوام ساکن فلات ایران جدا نکرده است، و چرا «مسئله ی ملی» در آذربایجان نظیر مسئله
«ملی» در خوزستان و یا مسئله ملی در «بلوچستان» و یا مسئله «ملی» در لرستان. اگر به
قول نویسنده ریشه در «منطق علمی» دارد جریان مداومی در درون جریان مداوم سرگذشت
عمومی مردم ایران نیست و فقط گهگاه و در مواقع خاصی از دوره تاریخی سر بَر میدارد؟
این چگونه ملیتی است که به قول نویسنده تازه «تکوین نظری جنبش ملی آذربایجان در دهه
اول انقلاب» انجام میگیرد؟
نویسنده، مبدأ حرکت انقلابی سال 1357 را به حساب تبریز میگذارد.
عجبا که فراموش میکند حرکت انقلابی «چهلم»ها از کشتار قم شروع شد و به نوبت تمام
شهرهای ایران را از تبریز و اصفهان و مشهد و قزوین و کرمان و یزد و غیره فرا گرفت و
بهانه ی آنهم چاپ مقاله معروف «رشیدی
مطلق» علیه خمینی در روزنامه اطلاعات بود.
نویسنده به تشکیل گروهی اشاره
میکند که برای دفاع از حقوق آذربایجانیها به وسیله نمایندگان آذربایجان در مجلس
شورای اسلامی بر پا میشود، اما نطق نماینده خوی به زبان آذری در اعتراض به تجاوز
دولت ارمنستان به خاک آذربایجان در قره باغ است! عجبا که به جای اعتراض نماینده به
تجاوز به حقوق اساسی مردم ایران عموماً و مردم آذربایجان خودمان خصوصاً از حقوق
مردم آذربایجان زیر رژیم خودکامه علی اف دفاع میکند، اما گذشته از آن، به توقف
فعالیت گروهی این عده اشاره میکند که بدون ذکر دلیل متوقف میشود! اولاً اگر مردم
آذربایجان خود را ملتی جدا و مستقل و مستغنی از میراث مشترک تاریخی اقوام ساکن
ایران میدانند چرا در انتخابات مجلسی که مرکز آن در تهران زیر اداره رژیم خودکامه
است شرکت میکنند و ثانیاً اگر تشکیل این گروه در مجلس از نمایندگان منتخب آذربایجان
برای دفاع از حقوق مردم آذربایجان است چرا قبل از دفاع از حقوق مردمی که آنها را
انتخاب کردهاند به دفاع از حقوق مردم آن سوی مرزهای آذربایجان میپردازند، مگر آنکه
وجود این مرزها مورد قبول آن نمایندگان نباشد و سرانجام دلیل توقف فعالیت
نمایندگانی که وظیفه اصلی آنان دفاع از حقوق انتخاب کنندگان خویش است، چیست؟ فراموش
نکنیم که در جغرافیای تاریخی آذربایجان ایران به آن سوی مرزهائی که در سیاستنامه و
تواریخ به «ایران» تعرفه میشود کشانده نمیشود؟!
نویسنده، به هشتاد سال خدمت و
پیشگامی در سه انقلاب ایران و ناکامی حاصل از آن برای مردم آذربایجان اشاره میکند،
عجب است که نویسنده با تمامی احاطه خود به جریانهای تاریخ معاصر، عمومیت این ناکامی
سراسری را برای مردم تمامی شهرها و روستاهای ایران و مشارکت آنها را نادیده میگیرد
و به عبارت دیگر مردم آذربایجان را به «تافته ای جدا بافته» از سایر مردم ایران
قلمداد میکند و این خود مفهومی جز وجود یک شوونیزم افراطی آمیخته با گرایشهای
خودپسندانه و «اگوسانتریسم» یا عصبیت های قومگرایانه ندارد.
نویسنده می نویسد: «در دوره جنگ
دوم جهانی هنگامی که نیروهای متفقین در ایران بودند...» و این که در این دوره
آذربایجانی ها بر طبق قانون انجمن های ایالتی و ولایتی «حکومت محلی» در آذربایجان
تأسیس کردند عجبا که چگونه. «انجمنهای ایالتی و ولایتی» به تأسیس «حکومت محلی»
و در جای دیگر نوشته به «حکومت ملی فرقه دموکرات»
تبدیل می شود؟ اما این تبدیل و تبدل و چگونگی آن از «انجمن ایالتی و ولایتی» به
«حکومت ملی و محلی» ناگفته میماند زیرا ظاهراً صلاح در ذکر دلایل تشکیل فرقه و
تأسیس حکومت ملی و چگونگی اداره و رشته های مرئی و نامرئی
مدیریت سیاسی این حکومت ملی نبوده است و تمامی مسئله به اشاره «...
هنگامی که نیروهای متفقین در ایران بودند» ختم میشود؟ انگار نه انگار که کتاب آقای
حسن لی، «فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان» هرگز به عرصه توجه و نگاه نافذ
نویسنده گرامی ما نرسیده است و انگار نه انگار که شاهدان آن
روزها هنوز هم امروز زندهاند.
نویسنده مینویسد: که انقلاب بهمن
را تبریزی ها شروع کردند. این یک ادعاست و به قول معروف در علم حقوق اثبات ادعا
وظیفه مدعی است، اما مدعی در این جا سندی مبنی بر اثبات ادعای خود ارائه نمیدهد
زیرا در واقع خیلی سندی در متن تاریخ معاصر که زنده های بسیاری را هنوز بر دوش خود
دارد وجود خارجی ندارد.
مسئله ستم ملی و برتری قوم پارس در
واقع دستمایه و یا به قول فرانسویها fonds de
commerce ناسیولیستها یا شوونیستها و ملیگراهای
افراطی اقوام ایرانی شده است، تاریخ این برتری از 53 سال سلطنت دو پهلوی فراتر
نمیرود و در واقع این همه هیاهو در زمینه ستم ملی اقوام ایرانی و برتری قوم پارس را
باید در سراسر تاریخ هزاران ساله ایران در همین 53 سال سلطنت مشئوم پهلوی ها خلاصه
کرد که خود نتیجه 150 سال سلطنت خودکامه و فاسد ایل قاجار بر ایران است که مملکت در
چهارگوشه خود به میدان تاخت و تاز خانهای محلی و غارت و لشکرکشی روسیه و انگلیس و
عثمانی تبدیل شده بود.
نویسنده، در ذکر جنبش ملی
آذربایجان «به گذشته تاریخی آذربایجانی ها و دورانهای طلائی اشاره میکند که ملت
آذربایجان قدرتمند بود و بر تمام ایران فرمانروائی میکرد، گذشته ای که نه تنها هویت
میدهد، بلکه ارزش آفرین و کارا میباشد».این واقعیت است که در تمامی دوران تاریخ
پس از اسلام ایران جز سلطنت پهلوی ها که غیر قبیله ای بود، تمامی
سلسله های سلطنت و حکام مرکزی و ایالتی و ولایتی ایران در سلطه اقوام ترک زبان بود،
اما عجبا این چه دورانهای طلائی است که در آن رودکی سمرقندی و عمعق بخارائی و
جلالالدین بلخی و امیرخسرو دهلوی و نظامی
گنجوی و خاقانی شروانی و انوری بخارائی و ابن سینای بخارا و فارابی
و غیره به زبان فارسی سخن سرائی میکردند. این چه دورانهای طلائی است که ملت قدرتمند
آذربایجان با فرمانروائی چندین صد ساله بر تمام ایران نتوانسته است زبان ترکی را به
جای زبان فارسی به زبان مشترک مردم ساکن ایران تبدیل کند؟!
اما واقعیت این است که نه فقط مردم
آذربایجان بلکه تمامی مردم ایران، قربانی ستم دائمی خودکامگی فرمانروایان قبیله ای
و قشری گرائی پاسداران دینی بودند و هستند، این ستم، ستمی مشترک است، اما ایران ارث
مشترک تاریخی است که بدون محدودیت ناشی از خودکامگی رژیمها، ستم و
بیداد و محرومیت گریبانگیر همه مردم ایران بوده. ناسیونالسیت های
ترک زبان می خواهند عقده ناشی از تبعیض ها و محرومیت های مردم خود را بر سر زبان
فارسی که هرگز «قوم پارس» مالک منحصر به فرد و باعث و مخترع آن نبوده است بترکانند.
عقده نهفته در وجدان ناخوداگاه یا Subconscience
ملی گرائی افراطی آذربایجان در مسئله تبعیض های
اجتماعی ناشی از برتری قوم پارس و ستمی که از سوی حاکمان فارس بر «ملت آذربایجان»
می رود نیست، زیرا این ستم و تبعیض ها از سوی خودکامگان حاکم «اعم از فارس و ترک و
بلوچ و ...» بر اکثریت محکوم ایران سراسری و همگانی است حتی در سلطنت خودکامه پهلوی
ها برخلاف روسیه و ترکیه و عراق و حتی در سلطنت خودکامه قاجارها برخلاف دوران
تزارهای روسی و سلاطین عثمانی، در احراز مقامات ادرای و در رسیدن به مناصب حکومتی
تبعیض نژادی و یا محدودیت در مرزبندیهای اجتماعی به اعتبار زبان ترکی یا فارسی و یا
تفاوتهای قومی وجود نداشته است. در این زمینه فهرست کردن اسامی کسانی که در مقامات
کشوری و لشکری و قضائی و انتظامی از هر قومی از اقوام ایران شریک و سهیم بودند
توضیح واضحات است، مشکل اصلی و عقده واقعی نخست در برتری زبان فارسی یا دری بر زبان
ترکی (نه آذری) است و پس از آن، غم غربت یا «Nostalgie»
بدون واقعیت تاریخی نسبت به مهاجمانی است که از
سرزمین های آن سوی شمال مرزهای شرقی و شمال شرقی ایران در جا به جای نواحی ایران و
از جمله آذربایجان خیمه برافراشتند، و با غلبه ی همراه با خشونت زبان خود را به
زبان فارسی و دری و زبان های مشتق از آن نظیر «زبان آذری» و نه زبان ترکی تحمیل
کردند، اما این گناه به گردن زبان فارسی نیست که با تمام سلطه چندین صد ساله حکام
ترک زبان بر ایران، موفق به قطع کردن زبان فارسی از حلقوم تاریخ پر ماجرای مردم زیر
ستم ایران نشدند. وقتی نویسنده «مسئله ملی آذربایجان» از دوران طلائی فرمانروائی
ملت آذربایجان به ایران سخن میراند، مفهومی جز عقده ی برتری زبان فارسی و غم غربت
نژادی به چشم ما نمی خورد.
طرفه این است که برتری قوم پارس و
زبان فارسی محصول استبداد فرهنگی و وطن پرستی کاذب سلطنت پهلوی است که اکنون به
دنبال ادامه استبداد حکومت ملاها به دستمایه مظلوم نمائی و به مطالبه ی حق تعیین
سرنوشت تبدیل و از زبان و قلم غمزدگان غربت دور افتاده از حوزه ی غزها و تاتارها و
خزرها و غیره جاری میشود در حالی که اگر سابقه «برتری قوم پارس» و «ستم ملی» به 53
سال سلطنت پهلوی محدود میشود (فکر نمی کنم که در دوران سلطنت قاجار سندی و اثری از
ستم ملی! و برتری قوم پارس وجود داشته باشد!) اما طول عمر زبان فارسی و دری را
لااقل از دوران سلطان محمود غزنوی و از زبان فردوسی (قرن چهارم هجری) و از زبان
رودکی سمرقندی استاد شاعران آغاز قرن چهارم هجری تا امروز میتوانیم از زبان و قلم
صدها شاعر و نویسنده و محقق و مورخ وابسته به آب و خاک آذربایجان ـ کردستان ـ
خراسان ـ سیستان و بلوچستان ـ گرگان و استرآباد، و گیلان و مازندران و فارس نشانه
گذاری کنیم و اگر بخواهیم تاریخ فرهنگ این فلات را ورق بزنیم مرزهای طبیعی فضای
ایرانی را قبل از هجوم استعمارگران روسی و انگلیسی، از شمال و شمال شرقی تا غرب و
جنوب غربی که به رودهای سند و آمو دریا و دجله و فرات میرسید در نظر بگیریم و به
مرزهای فرهنگی آن که باز هم دورتر به هند و عثمانی و کرانه های شرقی آفریقا و
ترکستان چین کشیده میشود میرسیم. و قول شهریار شاعر نامدار زبان فارسی و زبان ترکی
را در نظر آوریم که در قصیده بلیغ و غرای خود تحت عنوان «به پیشگاه آذربایجان
عزیزم» میگوید: «اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ـ ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد
زمان». و در همین منظومه است که خطاب به آذربایجان میگوید: «کاخ استقلال ایران را
بلا بارد بسرـ پایدار، ای روز باران حوادث ناودان». بدون تردید این گونه وابستگی
شهریار و دیگر نامداران ادب و سیاست و فرهنگ آذربایجان به ایران ناشی از آگاهی آنها
به وابستگی و پیوستگی تاریخی آذربایجان در درون مرزهای طبیعی فضای ایرانی است.
تاریخ می گوید که آذربایجان سرزمین ترک ها نبوده است، آذربایجان سرزمین مادها بود،
تا دو هزار سال پیش ترکان در فاصله های دوری از آذربایجان در سرزمین های آسیای
میانه زندگی میکردند، تاریخ میگوید که از مادها تا هخامنشیان و اسکندر مقدونی و
سلوکیان و اشکانیان و سامانیان این سرزمین را «ماد فرد» میگفتند و در یورش مقدونیها
به ایران، آذربایجان به رهبری آتورپارت فردی از بومیان از تصرف آنها مصون ماند و
آتورپارت با تشکیل دولت کوچکی در خاندان خود به وجود آورد که دهها سال دوام آورد و
بدین سبب این سرزمین به نام او و خاندانش آتورپاتکان یعنی جایگاه آتورپات نامیده
شده و همین صفت است که به در گذشت زمان به آذربادگان و آذربایجان متحول شد، پس از
اسلام، در نوشته های تاریخنویسان و جغرافی نگاران عرب از نژاد و زبان مردم
آذربایگان را «آذری یا الاذریه یا اذریه» یاد میکنند و به هیچ نسبتی از بستگی آنها
به نژاد ترکان و زبان ترکی در این آثار نظیر ابن مقفع و ابن ندیم، همزه اصفهانی،
یاقوت و خوارزمی و یعقوبی اشاره نمیشود، یعقوبی در 278 هجری قمری در کتاب خود آذریه
را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایجان به کار برده و پس از او مسعودی که در سال
314 هجری قمری از تبریز دیدار کرده از زبانهای ایرانی، پهلوی، دری و آذری یاد میکند
که به نظر او ظاهراً مهمترین زبانها و گویشهای ایرانی بوده اند، همزه اصفهانی زبان
مردم آذربایجان را پهلوی مینامد و استخری در کتاب مسالک و الممالک خود در نیمه اول
قرن چهارم هجری صریحاً زبان مردم آذربایجان را ایرانی و الفارسیه ذکر میکند، دیگر
تاریخنویسان ایرانی از قبیل مقدسی ابوعبدالله در سده چهارم، و حمدالله مستوفی در
نزﻫﺔالقلوب تألیف 740 هجری که زبان مردم زنجان و مراغه را پهلوی ذکر میکند، ذکری از
وجود ترکها و زبان ترکی در آذربایجان نمیرود، اما پس از یورشهای امیر تیمور به
ایران و تسلط سلسله های ترکان قراقوینلو از 810 تا 872 و آق قویونلو از 872 تا 908
به زبان آذری سختترین آسیب ها رسید و زبان ترکی اقوام ترک و تاتار یا قورها و
اُغوزها و اوشارها یا افشارها به خاطر تسلط بر شهرهای آذربایجان، زبان مردم بومی
آذری را به عقب راندند و به مرور به فراموشی سپردند و افول زبان آذری در دوره ی
صفویان با ورود ترکمنهای مهاجر قزلباش شیعه یا علی اللهی و تصرف در امور دولتی و
لشکری سریعتر شد و مردم بومی شهرها یا تاجیکان از ترس جان مجبور به فراگیری زبان
ترکی و تکلم آن شدند، تا مدتها عمر زبان آذری در سایه تسلط زبان ترکی ادامه یافت تا
آنکه سرانجام زبان اقوام مسلط بر زبان آذری مردم بومی چیره شد و زبان آذری به عنوان
زبان تاتی در تعدادی از روستاهای دوردست و کوهپایه های صعب العبور و دره هائی که
پای ترکان به آنجا نرسیده بود باقی ماند به هر حال تا سده یازدهم هجری هنوز بیشتر
مردم آذربایجان بویژه مردم تبریز به زبان آذری سخن میگفتند بنابراین از زمان تسلط
زبان ترکی به زبان آذری در آذربایجان چهار صد سال میگذرد، اما
تاریخ ورود ترکان یا سلجوقیان و اقوزان به آذربایجان به سده پنچم هجری میرسد و پیش
از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین به چشم نمیآید، آنچه را که از
ورود ناخوانده این اقوام بر سر جان و مال مردم بومی
آذربایجان گذشت را باید از زبان کسانی شنید که ترجمان گویای مردم عصر خود بودند و
اگر قطران تبریزی شاعر فارسی زبان قرن پنچم هجری را از زمره ی این نخبگان بدانیم
باید بگوئیم که رفتار غوزها و ترکان سلجوقی با مردم بومی آذربایجان که تاجیک یعنی
ایرانی بودند بسیار بیدادگرانه و زورگویانه و رفتار غالب با
مغلوب بوده است، این بیداد را باید در ناله ها و شکوه های شاعر بزرگ تبریز در قصاید
او دید و چنانکه پیداست قطران به قول خود از این تاراجگر و ستم پیشه و از امیران و
سلاطین سلجوقی چنان نفرت و بیزاری داشت که هر گاه پای ترکان سلجوقی از طغرل و ملک
شاه و دیگران به شهری و دیاری از آذربایجان باز میشد، او راه فرار را بر قرار ترجیح
میداد. نگفته نگذاریم که از آثار دیگر او جز قصاید و اشعار کتابی است در لغت فارسی
که حاج خلیفه آنرا در کشف الظنون به نام تفاسیر فی ﻠﻐﺔالفرس آورده
است.اما در این میان
باید در صحبت از رابطه ترکان و زبان ترکی با مردم آذربایجان و زبان آذری به مسئله
مهمی توجه کرد که عبارت از این است که در قرن ششم که حدود 120 سال از ورود ترکان
غوز یا اوغوزها به ایران و آذربایجان میگذشت، همجواری ترکان خوش نشین در کنار شهرها
و روستاها با تاجیکان و لشکرکشیهای پیاپی سلجوقیان و وجود بساط حکمرانی آنان باعث
نفوذ زبان ترکی در بعضی از نواحی ایران و از جمله آذربایجان و عراق عجم گردید و
طبقه جدیدی پدید آمد که با این که ایران و تاجیک یا پهلوی زبان بودند به دو زبان
ترکی و آذری سخن میگفتند اینان را در آن زمان «ترک اُلمش» یا ترک شده میگفتند وجود
این اصطلاح نشان میدهد که آغاز ترکی زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده
است وجود این اصطلاح نشان میدهد که طبقه جدیدی غیر از ترک و تاجیک در حال ظهور
بوده، اما ترکان و تاجیکها و ترک اُلمشها جدای از یکدیگر زندگی میکردند و روش زندگی
و زبان و مکان آنان از هم جدا بوده است و اکثریت با پهلوی زبانها و آذری زبانها
بوده و ترکی زبانان در اقلیت بودند و با نوشتن سر و کاری نداشتند زیرا درس خواندن و
سواد داشتن را ننگ و عار دانسته آن را کار تاجیکان می پنداشتند. این نکته را باید
در این جا یادآوری کنم که کسروی با یادآوری و نقل قول از یاقوت حموی ادیب و لغت
شناس عرب اوایل قرن هفتم هجری و مؤلف کتاب معجم اللبدان در مورد آذربایجان که: «نیم
زبانی دارند که آذریه نامیده میشود و کسی جز از خودشان نفهمد»، مینویسد: «از این
نوشته ها که از دانشمندان شناخته شده جغرافیا و تاریخ سده های پیشین تاریخ هجری
آوردیم نیک روشن است که در آن زمانها زبان یا نیم زبانی که در آذربایجان سخن گفته
میشد و شاخه ای از فارسی بوده و آن را آذری نامیده اند چنانچه نیم زبانی را که در
آران روان بود آرانی میخواندند و در آن
زبانها نشانی از زبان ترکی در آذربایجان و همچنان در آران پدیدار نبوده است».
ذکر این نکته جالب است که نمایندهی
اهر که به زبان ترکی در مجلس شورای اسلامی تهاجم ارمنستان را به قره باغ به اصطلاح
آذربایجان مورد اعتراض قرار میدهد اگر به جغرافیای تاریخی موطن خود و همسایه خود
توجه میکرد به این نتیجه میرسید که آن بخشی که ایشان امروز تجاوز به
آن را از سوی ارمنستان مورد اعتراض قرار میدهد آذربایجان نیست،
بلکه آران است، اطلاق نام آذربایجان به آران یک توطئه سیاسی است که با ورود نیروهای
عثمانی در جریان انقلاب 1917 روسیه به منطقه قفقاز، در دیپلماسی عثمانی ساخته میشود
به بهانه هم زبانی مردم آن دیار با مردم آذربایجان در زیر شعار «پان ترکیسم» و به
امید روزی که تحقق آن با فروپاشی امپراطوری باب عالی از ترکان عثمانی به روسیه
شوروی و به استالین و میرجعفر باقراوف صدر کمیته مرکزی حزب کمونیست جمهوری
آذربایجان شوروی واگذارده شد. یعنی تحکیم و توسعه حریم ژئوپولیتیک امپراطوری عثمانی
به امید جدا کردن آذربایجان از ایران که خود آن امپراطوری قبل از تحقق آن رویا در
گرداب فساد و خودکامگی خود ساقط شد و سپس پرونده این توطئه به وراث امپراطوری
واژگون شدهی تزارها منتقل شد که در اصل وعده های لنین بنا بود، با انحلال امپراطوری
تزار، مردم پراکنده در سرزمین های غیر روسی قفقاز و آسیای میانه نیز از زندان بزرگ
امپراطوری خودکامه آزاد گردند و سرنوشت خود را در دست خود گیرند. اما این وعده نیز
طبق معمول همه قدرت طلبان به طاق نسیان سپرده شد و از درون امپراطوری تزاری،
امپراطوری اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی مرکب از تعداد جمهوریهای ساختگی در قفقاز
و آسیای میانه سر بر کشید که از آن جمله آذربایجان بود.نویسنده
«مسئله ملی آذربایجان» در بند «د» جمهوری ترکیه و جمهوری آذربایجان را دو کشور هم
زبان و هم مرز و همسایه آذربایجان میدانند که حکومت لائیک دارند و حتی با این صفت
شناخته میشوند. راقم این سطور عقلش به این واقعیت قد نداد که چگونه نظام سیاسی
ترکیه لائیک است، اما حکومت ترکیه را حزب مذهبی اسلامی اداره میکند!؟ اما واقعیت
این است که لائیک بودن نظام سیاسی ترکیه نه برخاسته از سیر تحول شرایط اجتماعی ـ
اقتصادی ترکیه، بلکه ناشی از اضمحلال امپراطوری عثمانی و اراده دیکتاتور ترکیه جدید
مصطفی کمال آتاتورک است، به این دلیل که ترکیه یعنی وارث امپراطوری عثمانی که مدت
پانصد سال بر بخش بزرگی از سرزمین های شرق و جنوب شرقی اروپا حکومت میکرد، به خاطر
عقب ماندن از تحولات مدرنیته اروپای لائیک، هنوز تا امروز برای ورود به اتحادیه
اروپا به مرز معیارهای دموکراتیک و لائیسیته که شرط ضروری
پذیرش در این اتحادیه است نرسیده است. زیرا هنوز این دولت لائیک
حاضر به پذیرش حقوق 20 میلیون اکراد ساکن آناطولی و جنوب ترکیه نشده . حتی از آموزش
زبان مادری این «ترکهای کوهی!» نیز دریغ میکند. اما در مورد لائیک بودن جمهوری
آذربایجان، باید به این پرسش پاسخ داد که لائیسیته بدون
وجود دموکراسی و حق انتخاب آزاد و آزادی عقیده و بیان در چه رده ای از رده های تجدد
و مدرنیته مورد نظر نویسنده میگنجد؟ و این آن چیزی است که در جمهوری آذربایجان وجود
ندارد. اما قصد نویسنده «مسئله ملی آذربایجان» در ارتقاء دادن دو جمهوری «هم زبان
و هم مرز و همسایه» به مرتبه حکومتهای لائیک و یعنی «حکومتهای
مدرن» در قسمت دوم بند «د» آشکار میشود آنجا که مینویسد: «در طول قرون، مثلث تبریز
ـ استانبول و باکو همیشه از نظر فرهنگی مکمل هم بوده اند، از یکدیگر تأثیر پذیرفته
و متقابلاً بر همدیگر تأثیر گذاشته اند و بطور متناوب یکی
از این سه مرکز ثقل شده و دو دیگر را تغذیه فرهنگی کرده است و اکنون دوران شکوفائی
فرهنگی استانبول است».
شگفتا که تکرار تاریخ چگونه به
مضحکه تبدیل میشود، روزگاری رضا شاه پهلوی برای انداختن عرابه ایران بازمانده از
خرابه های سلطنت قاجار به جاده ترقی به تقلید از آتاتورک برخاست، او نیز نظیر مرشد
خود، مدرنیته یا مدرنیزاسیون سطحی را در قالب نظام سیاسی استبداد خودکامه گنجانید و
در نتیجه پس از تأسیس جمهوری لائیک ترکیه در 1924 و تأسیس سلطنت لائیک پهلوی در
1304 یا پس از هشتاد و دو سال حاصل تلفیق لائیسیته ودیکتاتوری در دو کشور ترکیه و
ایران معجونی به نام جمهوری لائیک ترکیه با حکومت اسلامی حزب... و جمهوری اسلامی
ایران با حکومت
ولایت مطلقه فقیه از آب در آمد. در چنین وضعی که ترکیه لائیک پس از پانصد سال حضور
فرهنگی و نظامی در بخش بزرگی از اروپای شرقی و جنوبی اکنون و با ادعای اروپائی بودن
دست تمنا برای ورود به اروپا گشوده و از مدتها قبل در سالن انتظار آن نشسته است
تفاخر به شکوفائی فرهنگی در استانبول و جلو افتادن ترکیه از اروپا در میزان انتشار
کتاب و روزنامه را به چه قصدی جز گرایش به نوعی ناسیونالیسم پوپولیستی میتوان تعبیر
کرد؟ خاصه آنگاه که نویسنده سقف تفاخر نژادی و ملی گرائی را تا بشارت تأثیرات
فرهنگی ترکیه در اروپای شرقی و قفقاز و مناطق شمال غرب ایران بالا میبرد و مژده
میدهد که «حتی لهجه اکثریت جوانان در آذربایجان غربی به لهجه استانبولی متمایل شده
است!»......
راقم این سطور در این جا تذکر نکته
های نهفته در «مسئله ملی آذربایجان» را در این جمله از نویسنده آن متن متمرکز میکنم
آنجا که مینویسد: «...جنبش ملی (آذربایجان) به گذشته و مبارزات تاریخی آذربایجانی
ها افتخار میکند، یعنی آن دورانهای طلائی که ملت آذربایجان قدرتمند
بود و بر تمام ایران فرمانروائی میکرد. گذشته ای که نه تنها هویت
میدهد، بلکه ارزش آفرین و کارا میباشد».درک
من از مفهوم این سطور اول، اعراض و رد سهم آذربایجان از میراث تاریخی مشترک اقوام
ساکن فلات ایران است. دوم، دورانهای طلائی فرمانروائی ملت آذربایجان بر ایران یعنی
ملت کنونی آذربایجان وارث و بازمانده تمامی قبایل ترک زبانی است که از زمان
سلجوقیان تا قاجاریه به عنوان عنصر غالب بر ایران فرمانروائی کرده اند. سوم به این
ترتیب در آذربایجان ملتی زندگی میکنند که نه فقط در زبان با دیگر اقوام ساکن فلات
ایران تفاوت دارند، بلکه از مقوله نژادی نیز تلفته ای جدا بافته از تافت تاریخی
همزیستی اقوام ساکن فلات ایران هستند. چهارم
جدا کردن مردم ساکن آذربایجان به عنوان یک ملت از سایر مردم ایران
و قرار گرفتن در مرتبه ملت فرمانروا در دورانهای طلائی بر تمام مردم ایران. در
اصطلاح روانشناسی این گونه شیفتگی بیمارگونه یا پاتولوژیک نژادی و قومی را
Etnnocentrisme میگویند و اما از گرایش به سوی محوری
که از مثلث تبریز ـ استانبول و باکو تشکیل میشود، به شبحی بر میخوریم که در رویاها
و یا احلاماضغات غربتیان دورانهای طلائی فرمانروائی ملت آذربایجان بر ایران از
ایدئولوژی «پان ترکیسم» سر بَر میکشد.تذکر این
نکته در پایان مقال ضروری است که نویسنده این سطور طرفدار شعار: «چو ایران نباشد تن
من مباد» نیست: عقیده دارم بستگی به آب خاک حدیث درستی است اما به قول سعدی: «نتوان
مرد به سختی که من اینجا زادم» تلاش برای زندگی بهتر و محیط امن تر و عاری از وحشت
و ترس برای جسم و جان انسان و تلاش برای رهائی از ذلت و مسکنت فقر مادی و معنوی حقی
است که فراسوی همه ی مرزهای قراردادی ساخته و پرداخته بشری چه مرزهای ملی و قومی و
چه مرزهای دینی و مسلکی و جنسی و نژادی قرار دارد، به این جهت راقم این سطور مفهوم
ملی و ملیت و مرزهای ملی و نژادی و قومی را در مراحل مختلف تاریخ تکامل بشری میداند
که طبعاً هر یک به نو به خود در آستانه تحول به مرحله ای کاملتر (که خود نیز زمینه
تحول دیگری است) قرار داشته اند و قرار خواهند داشت.راقم
سطور به زبان مادری خود یعنی زبان فارسی تکلم میکند و قلم میزند، اما قطعاً به قوم
پارس تعلق ندارد، ستم و ظلم و خشونتی که به نویسنده این سطور و بر میلیونها انسان
ساکن فلات ایران گذشته و میگذرد از دولت و حکومت وابسته به قوم پارس نیست بلکه از
دولت و حکومتی است که چه در دوران پهلوی
ها و چه امروز در ولایت مطلقه فقیه، در همهی شاخه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و
ادرای و فرهنگی قدرت از همه اقوام ایرانی ترکیب شده است، مگر از صدها سال قبل، از
دوران سلطه خلفای بغداد و غزنویان و سامانیان و سلاجقه تا آخرین دوره ی سلطنت
قبیله ای یعنی قاجار، واقعیت تاریخی غیر از این بوده است؟. مسئله
طرفداران «ملت آذربایجان» مسئله وارونه کردن حقایق تاریخی است، یعنی به قول مثل
عامه «دست پیش گرفتن برای عقب نیفتادن». زبان حال آنان این است که حال اگر مردم
ایران ببخشید (بخوانیم متکلمان به زبان فارسی) مثل همیشه در برابر تبعیض های نژادی
خلفای اموی و خشونتها و ستمهای مهاجمان غز و تاتار و مغول و افشار و قاجار و
قراقویونلو و آق قویونلو و غیره و غیره دم بر نمی آورند و دل به قضای گذشت تاریخ و
همبستگی در میراث مشترک تاریخی اقوام ایرانی داده اند، حال که رژیم ولایت مطلقه
فقیه (مرکب از همه نوع ا